پدر مهربانی
میان تولد و مرگ فاصله ای است به نام زندگی
گرانبهاترین فاصله ای که می توان تجربه کرد...می توان در این فاصله ماند و حسرت گذشته و آینده را خورد و یا می توان در این مسیر قدم برداشت و موثر بود.
زندگی ، فراز و نشیب هایی دارد که هر کس بسته به بنده بودنش سخت یا آسان می گذرد.
و امروز
می خواهیم یاد کنیم از زندگی یک بزرگ مرد...کسی که در طول این سفر ، زندگی کرد نه این که بخواهد فقط زنده باشد و حتی در مرحله ای از بودنش برای زندگی با زنده بودن جنگید...
از کسی تقدیر می کنیم که از لباس روحانیت تا لباس جبهه ها رفت و در هر مرحله زندگیش آن بود که جامعه نیاز داشت.
چهره صورتش از آتش خمپاره ها و زخم روزگار تغییر کرد ولی چهره قلبش خدشه ای ، آهی بر نداشت...
قلب جوانش ، جوانان را به سوی خود می کشاند و مسجد را پاتوق دل های آن ها کرد
با هزاران دردی که در سینه داشت ، فعال بود...دست به هر کاری می زد...از زندگی کردن سیر نمی شد...درجا نمی زد...پشتکار داشت...این ها همه درس های جبهه بود...درس های خاکریز
درس جهاد...آری او بک جهادگر بود...
و الذین ءامنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله و الذین ءاووا و نصروا اولئک هم المومنون حقاً لهم معفزة ورزق کریم
آنان که ایمان آورده اند و مهاجرت کرده اند و در راه خدا جهاد کرده اند، به حقیقت از مومنان اند، آمرزش و روزی نیکو از آن آنان است.
او برای جوانان یک الگو بود...الگویی از جنس همانی که در قرآن آمده بود...ایمان آورده بود ...از شهر خود به جبهه ها هجرت کرد و در راه او جهاد کرد...او مومن بود...یک روحانی...یک دلداده خدایی
زندگی پس از جنگ هنوز برایش ادامه داشت
مسیری که همه طی می کنند را او هم طی کرد
ازدواج کرد...پدر شد... راهنمای جوانان شد...
در طی همه این دوران یادگاری های جبهه و جنگ را در درون سینه خود به همراه داشت و با درد جانبازی ساخت تا بتواند موثر باشد
او هم چون امامش و نامش... امام حسن(ع)... غریب بود ... کرامت داشت ... عزیز بود...
دوستانش بیشتر از قشر جوان بودند...جوانانی که دلباخته او بودند...با او حال و هوایشان عوض می شد ... اشک به چشمش می افتاد آن ها نیز گریان می شدند...با شادی او شاد بودند و خلاصه دوستش داشتند
روزها و ماه های با هم بودنشان طولی نداشت...آخر یادگار جبهه ها کار خودش را کرد...هر روز وضع بیماریش بدتر می شد ... درد تمام وجودش را گرفته بود
روزهای آخر دیگر جوانانی که دور و برش چون پروانه می چرخیدند را نمی توانست ببیند یا با آن ها سخن بگوید و حرف هایشان را بشنود...او دیگر به کما رفته بود و چون امامش مسموم درد زمانه خود شده بود.
نیمه ماه رمضان
میلاد امام حسن(ع) ...دستش را به دست امامش داد و از بین زمینیان پرواز کرد...خدا باز هم بال هایش را به او پس داد.
حال 5 سال می گذرد
5 سالی که راحت بر هیچ کس نگذشت...
جوانان کانون مسجد الحسین (ع) هنوز هم جای خالیش را احساس می کنند...در غم رفتنش گریانند.
باز گرد هم می نشینیم...از خاطراتش می گوییم و هم چنین از جای خالیش...
التماس دعا
یا حق