روبان ها و آدم ها
روبان ها را به خط می کنم
هر کدام را گلی می کنم
هر کدام را نوعی برگ
همه در رنگ های مختلف
یک دنیا رنگ
من در انبوهی روبان گم شده ام...من در اسارت رنگ هایش...
خوش به حالشان عاقبت یا گل می شوند یا برگ و یا ساقه ای بلند برای گلی...
دراز می کشم در میانشان
چشمانم را با آرامشی خاص می بیندم
و به آدم ها فکر می کنم
آدم ها...
چه شباهتیست میان آدم ها و روبان ها...
شاید همین که هر دو هزار رنگند
فرقشان ...در گل شدن...
با افسوس...ما برای آدم بودنمان کم گذاشته ایم
پی نوشت : شاید بگویید چقدر در این مدت از انسانیت و خوب بودن نوشتی..مگه تو چه کاره ای و که هستی؟...مگه این همه حرف می زنی خودت بهش عمل می کنی؟...
ولی باید بگویم مدتیست دلم می خواهد زندگیمان گلستان شود...فقط کافیست چند روزی به عمق فرازهای دعای ابوحمزه فرو روید
من هم دل شکستن بلدم...من هم کسانی را دارم که دلشان از من پر باشد...آن قدر بد شده ام که دوستانم روزی چند بار این وبلاگ را باز می کنند ولی امان از یک سلام...
من هم می خواهم خوب باشم...اگر بشود...باید سعی کنم...10 روز از ماه مبارک رفت...وقتی نمانده!
التماس دعا